على اصغر ظهيرى

79

قصص الحسين (ع) (فارسى)

به خداى بزرگ صبر مىكنم ، چرا كه پيوند من با رسول خدا صلّىاللَّه عليه و آله است و من برگى از درخت نبوّتم ، كسى كه در چنين خاندانى باشد هرگز تسليم طاغوت نمىشود و زير پرچم ستمگر در نمىآيد و از ضربات شمشير نمىهراسد . من پسر على عليه السل هستم . . . . آنگاه پس از رجز خوانى وى رابه نبرد تن به تن دعوت نمود . « مارد » نيزهء بلند خود را بسوى حضرت عباس عليه السل حواله كرد ، حضرت نيزهء او را گرفت و آنچنان كشيد كه نزديك بود « مارد » از روى اسب به زمين بيفتد ، سپس ناگزير نيزه خود رها كرد و دست به شمشير برد . حضرت نيزه او را تكان داد و فرياد زد : اى دشمن خدا ! اميدوارم كه با نيزهء خودت به درك جهنّم و اصل شوى . پس نيزه رابه طرف اسب او پرتاب نمود و ناچار « مارد » خود را از اسب به زمين انداخت و از اين حادثه بسيار خشمگين و شرمنده شد . ناگهان در لشگر دشمن اضطراب افتاد . پس « شمر » فرياد زد : واى بر شما صاحب خود را دريابيد قبل از آنكه كشته شود . پس يكى از جوانان بى باك سوار بر اسب شد و خود را به « مارد » رساند . همين كه نزديك حضرت عباس شد ، حضرت نيزه را بر سينه‌اش فرو برد و او را به جهنم فرستاد ، در اين هنگام گروهى براى